تبليغاتX
علوم و فنون

علوم و فنون

یادداشت های شهریار غریب زاده

سال نو مبارک

امیدوارم سال نو برای همه پر از موفقیت و شادی و لحظه های خوش باشه. از خدا برای همه خیر و سلامتی درخواست می کنم. ان شاء الله امسال بیشتر بنویسم و شما بزرگواران هم نظرات بیشتری در وبلاگم بگذارید. خوش و خرم باشید.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 8:43  توسط شهریار غریب زاده  | 

علم فوتبالی

داشتم فکر می کردم علم ما چقدر شباهت به فوتبالمون داره!

گاهی تو فوتبال، اگه بازیکن یه مدت بره خارجها۱ و برگرده:

- تا دیروز مثل بلبل فارسی صحبت میکردا! اما حالا دیگه زبونش به فارسی نمی چرخه. از هر ۳ کلمه یک کلمه انگلیسی از دهانش در می ره (اون هم به صورت کاملا غیرارادی!).

- تا دیروز هیچ کس تحویلش نمی گرفتا! اما از امروز مورد احترام ویژه قرار می گیره.

- تا دیروز تو بازی خودش رو لوس نمی کرد. حسابی بازی می کرد و تو پای حریفها می رفت! امروز دیگه باید از پاهاش مواظبت کنه. بفهمی نفهمی تیتیش مامانی می شه.

- تا دیروز سنار سه شاهی به زور بهش می دادن! امروز میاد درامدهای دلاری آنچنانی طلب می کنه. و البته طلبش هم بر خلاف دیروز بی پاسخ نمی مونه.

از اون فوتبالیستها و اون گردانندگان فوتبال بگذریم. اما از دانشگاهیان و مدیران دانشگاهی بیش از این انتظار میره. چه خوبه به افراد به اندازه قابلیت واقعی اونها، نه به اندازه اتیکتشون، بها بدیم. 

۱ خارجها اصطلاحی بود که دبیر شیمی مدرسه ما، جناب آقای بابامخانی، به همه ی کشورهای خارجی (کلهم اجمعین) اطلاق می کرد. خیلی آدم نازنینی بود. از ایشان چند سالی است خبری ندارم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 18:46  توسط شهریار غریب زاده  | 

دلم برای پدرم تنگ شده

دلم برای پدرم تنگ شده

هشت سال پیش فوت کرد. هر چی بیشتر میگذره بیشتر دلم براش تنگ میشه.

*** امروز رفته بودم توی یه ساختمان در حال ساخت. یاد سی و پنج سال پیش افتادم و یاد بابام که خونه ی یک و نیم طبقه ی صد و سی متریمون رو تصمیم گرفته بود سه طبقه کنه. خیلی زحمت براش کشید. چقدر با کارگرها دعواش می شد. آدم حساسی بود.  

*** چند روز پیش با دیدن یه اره چوب رفتم تو دوران کودکی. یاد بابام افتادم. یه اره چوب داشت که گهگاه شاخه های اضافی درختای جلو خونه رو با اون اره می کرد. اون درختها سه تا بودن. دوتاشون باقی موندن و الان بعد از حدود چهل سال به درختای تنومندی تبدیل شدن. 

*** بعد از عمری رفتم استخر دانشگاه. همین که خودم رو روی آب رها کردم و فکرم رو آزاد کردم یاد بابام افتادم. ما رو هر چند سال یه بار میبرد سرعین. آب تقریبا جوش گاومیش گلی و بوی گوگرد اون گاهی باعث می شد سرگیجه بگیرم. بابام معطل نمی کرد. سراسیمه می دوید و یه لیوان آیران (دوغ)  می خرید تا بخورم حالم خوب شه. 

*** درس خوندن من براش خیلی مهم بود. سال کنکور (۶۳) پدرم رو در آورده بود. مرتب چک می کرد که نکنه تنبلی کنم. همین کارش خیلی توانم رو پایین می آورد. 

دلم برای بابام تنگ شده.   

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 20:56  توسط شهریار غریب زاده  | 

تسلیت برای از دست دادن یک همکار فرهنگی

سرکار خانم حمیده علمی غروی، پس از سالها تلاش بی وقفه در جهت پرورش استعدادهای این مرز و بوم در حوزه زیست شناسی، و پس از تالیف و ترجمه کتاب های فراوان، امروز در پی ایست قلبی در بیمارستان مردم درگذشت. فقدان ایشان را به همه همکاران دانشگاهی و فرهنگی، بویژه دبیران محترم زیست شناسی تسلیت می گویم.

صحبت های شیرین ایشان و نصایح ارزشمندش همیشه آویزه گوشم خواهد بود. چقدر بی سرو صدا کار می کرد و چقدر از مطرح شدن در مطبوعات و رسانه ها بدش می آمد. حال که از دنیا رفته حسرت این را می خورم که نتوانستم تا حد ممکن از لحظه های با برکت عمرش برای خودم توشه ای برچینم. مخصوصا در این چند ماه اخیر توفیق نداشتم ایشان را ببینم. این اندوهی بزرگ در دلم به یادگار خواهد گذاشت.

همو بود که برای رسیدن به مادر مجبور شده بود تحصیلش را در خارج ناتمام بگذارد و به ایران بازگردد. خدا هم خوب پاداش این کار او را داد و در حوزه زیست شناسی از سرشناسانش کرد. اکنون نیز پس از سالها تلاش بی وقفه و موفقیت آمیز، در ایام شهادت سرورش امام حسین علیه السلام، به دیار باقی شتافت. روحش شاد. برای آرامش روحش از همه خوانندگان این مطلب تقاضای صلوات و فاتحه می کنم.

ظاهرا پس از انجام مراحل اداری در بیمارستان مردم، فردا جسم پاکش در بهشت زهرا دفن خواهد شد.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 21:10  توسط شهریار غریب زاده  | 

با خشونت هرگز

در سایت "از شما چه پنهون" با آدرس www.karamudini.com  با خشونت هرگزرا بخونید. قشنگه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 9:54  توسط شهریار غریب زاده  | 

عذر خواهی

دلم لک زده بود که یک نفر پیدا بشه رسما - حالا واسه هر چی - عذر خواهی کنه. این دختر خانم که تو دانشگاه مرحوم شد خیلی حالم گرفته شد. ظاهرا هیچ کسی در دانشگاه حاضر نشد اشتباهی رو به گردن بگیره یا اشتباهی رو به گردن یکی از افراد زیرمجموعه خودش بیندازه و مجبورش کنه استعفا کنه یا حتی بگه "من اشتباه نکردم، مجموعه من هم اشتباه نکرده ولی فقط به خاطر این که در مجموعه من یک انسان فوت کرده معذرت می خوام".

به هر حال، بازم گلی به جمال وزیر اقتصاد که عذر خواهی کرد. البته نمی دونم واکنش مجلس به این عذرخواهی منطقی بود یا بزرگتر از حد لازم. قضاوت در مورد اون باشه برای آیندگان. اما در مورد خانم آمنه زنگنه هنوز دلم می خواد یه جوانمرد عذرخواهی کنه. مطمئنم واکنش دانشگاهی ها به عذرخواهی، جوانمردانه خواهد بود.

خانم آمنه زنگنه از شما عذرخواهی می کنم. از خانوادتون عذر خواهی می کنم. از طرف همه پلی تکنیکی ها عذرخواهی می کنم. بالاخره شما در این دانشگاه مرحوم شدید. حتما خانواده شما هر وقت از جلو در پلی تکنیک رد بشن ناراحت خواهند شد. دخترم، از این بابت از تو عذر می خوام. برای شادی روحت صلوات می فرستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 16:43  توسط شهریار غریب زاده  | 

ما آدما چقدر شبیهیم.

ما خیلی به هم شبیهیم. همه خودمونو دوست داریم، فامیلهامون رو دوست داریم، دوست داریم دستمون تنگ نباشه، دوست داریم سالم باشیم، دوست داریم به اطرافیانمون آسیب نرسه. فقط یه اشکال داریم: نمیتونیم خودمون رو جای دیگری بذاریم. اگه دیدیم یه نفر پول نداره کفش بخره و با کفشهای سوراخ تو بارون میاد سر کار، نمیتونیم خودمونو جای اون بذاریم و بفهمیم وقتی آب سرد تو روزهای سرد سال میره توی کفش اون بابا، چه حسی بهش دست می ده.

ما آدما چقدر شبیهیم. چه خوبه گاهی خودمون رو جای همدیگه بذاریم.

   

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 21:19  توسط شهریار غریب زاده  | 

تسلیت برای مرگ یک پلی تکنیکی

انا لله و انا الیه راجعون

فوت همکار و همدانشگاهی محترم، مرحوم  آمنه زنگنه را به خانواده داغدار او و به جامعه دانشگاهی بویژه پلی تکنیکی ها تسلیت عرض می کنم. وظیفه خود دیدم که در حد همین یک جمله غم و ناراحتی خود را از هجرت آن همکار از دست رفته بیان کنم. امیدوارم هیچ خانواده ای داغ فرزند نبیند. واقعا سخت است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 20:47  توسط شهریار غریب زاده  | 

نشد که نشد..

سال هفتاد بود. خیلی جوان بودم، یک جوان ۲۶ ساله. شهریور ماه آن سال ازدواج کرده بودم. با کلی انرژی پیگیر وام ازدواجم شدم. قرار بود دو تا سی تومان به ما بدهند، یکی برای عروس و یکی برای داماد. طبق اخبار رسانه ها باید حتما در شش ماه اول ازدواج برای وام اقدام می کردیم. ماه اول رفتم.مسوول بانک گفت الان زوده. ماه پنجم بیایید حتما وام رو دریافت می کنین. ماه پنجم رفتم. گفت شرمنده دیر اومدین. خلاصه خودم را به هر آب و آتشی زدم، نشد. وام از دستمان پرید. در آن زمان من انترن (کارورز) بیمارستان بودم. ۴۰۰۰ تومان حقوق به ما می دادند که چون ۱۵۰۰ تومان برای قسط بخاری (که از شرکت تعاونی فرهنگیان خریده بودم) می دادم هر ماه برایم ۲۵۰۰ تومان می ماند. آن دو تا سی هزار تومان می توانست برایم کمک بزرگی باشد. اما نشد که نشد.

سالها گذشت و گذشت تا در سال ۸۱ در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران، در یک نظرسنجی،بچه ها حقیر را به عنون یکی از هفت هشت مدرس مورد علاقه خود انتخاب کردند.  این گونه بود که در جشنواره ابن سینا برگزیده شدیم! معاونت پژوهشی دانشگاه یک میلیون تومان جایزه برایمان تعیین کرد. فکر می کنم این مبلغ برای هزینه یک یا دو سال زندگی من کافی بود. گرفتن جایزه یک شرط داشت: باید آن را برای شرکت در یک کنفرانس بین المللی که به آموزش مربوط باشد هزینه می کردیم. استدلالشان با مزه بود: "می خواهیم این جایزه در مسیر آموزش خرج شود"! در آن سالها خیلی مقروض بودم. خودم را به هر آب و آتشی زدم، نشد. وقتی به یک میلیون پول زبان بسته که تا یک قدمی من آمده بود فکر می کردم،و بیش از آن وقتی به استدلالشان فکر می کردم،حس ضایع شدگی به من دست میداد. اگر آن مبلغ خرج مسائل پستی مثل خوراک و پوشاک خانواده می شد، لابد معاونت پژوهشی نتوانسته بود نقش خود را کامل ایفا کند! آن یک میلیون تومان می توانست برایم کمک بزرگی باشد. اما نشد که نشد.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 17:51  توسط شهریار غریب زاده  | 

روزی دو ساعت

یکی از استادهای ما در دوران پزشکی - که از قضا آدم با سوادی هم بود - گفته بود اگر روزی دو ساعت مطالعه کنید، برای با سواد شدن کافی است. آن موقع فکر می کردم کار راحتی است. اما الآن می بینم پیوسته روزی دو ساعت مطالعه کردن کار آسانی نیست. الآن می توانم قبول کنم که واقعاْ این مقدار مطالعه باعث می شود به روز بمانیم، البته به شرط این که واقعاْ هر روز انجام بشود.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 8:23  توسط شهریار غریب زاده  |