یادداشت های شهریار غریب زاده
گاهی تو فوتبال، اگه بازیکن یه مدت بره خارجها۱ و برگرده:
- تا دیروز مثل بلبل فارسی صحبت میکردا! اما حالا دیگه زبونش به فارسی نمی چرخه. از هر ۳ کلمه یک کلمه انگلیسی از دهانش در می ره (اون هم به صورت کاملا غیرارادی!).
- تا دیروز هیچ کس تحویلش نمی گرفتا! اما از امروز مورد احترام ویژه قرار می گیره.
- تا دیروز تو بازی خودش رو لوس نمی کرد. حسابی بازی می کرد و تو پای حریفها می رفت! امروز دیگه باید از پاهاش مواظبت کنه. بفهمی نفهمی تیتیش مامانی می شه.
- تا دیروز سنار سه شاهی به زور بهش می دادن! امروز میاد درامدهای دلاری آنچنانی طلب می کنه. و البته طلبش هم بر خلاف دیروز بی پاسخ نمی مونه.
از اون فوتبالیستها و اون گردانندگان فوتبال بگذریم. اما از دانشگاهیان و مدیران دانشگاهی بیش از این انتظار میره. چه خوبه به افراد به اندازه قابلیت واقعی اونها، نه به اندازه اتیکتشون، بها بدیم.
۱ خارجها اصطلاحی بود که دبیر شیمی مدرسه ما، جناب آقای بابامخانی، به همه ی کشورهای خارجی (کلهم اجمعین) اطلاق می کرد. خیلی آدم نازنینی بود. از ایشان چند سالی است خبری ندارم.
هشت سال پیش فوت کرد. هر چی بیشتر میگذره بیشتر دلم براش تنگ میشه.
*** امروز رفته بودم توی یه ساختمان در حال ساخت. یاد سی و پنج سال پیش افتادم و یاد بابام که خونه ی یک و نیم طبقه ی صد و سی متریمون رو تصمیم گرفته بود سه طبقه کنه. خیلی زحمت براش کشید. چقدر با کارگرها دعواش می شد. آدم حساسی بود.
*** چند روز پیش با دیدن یه اره چوب رفتم تو دوران کودکی. یاد بابام افتادم. یه اره چوب داشت که گهگاه شاخه های اضافی درختای جلو خونه رو با اون اره می کرد. اون درختها سه تا بودن. دوتاشون باقی موندن و الان بعد از حدود چهل سال به درختای تنومندی تبدیل شدن.
*** بعد از عمری رفتم استخر دانشگاه. همین که خودم رو روی آب رها کردم و فکرم رو آزاد کردم یاد بابام افتادم. ما رو هر چند سال یه بار میبرد سرعین. آب تقریبا جوش گاومیش گلی و بوی گوگرد اون گاهی باعث می شد سرگیجه بگیرم. بابام معطل نمی کرد. سراسیمه می دوید و یه لیوان آیران (دوغ) می خرید تا بخورم حالم خوب شه.
*** درس خوندن من براش خیلی مهم بود. سال کنکور (۶۳) پدرم رو در آورده بود. مرتب چک می کرد که نکنه تنبلی کنم. همین کارش خیلی توانم رو پایین می آورد.
دلم برای بابام تنگ شده.
صحبت های شیرین ایشان و نصایح ارزشمندش همیشه آویزه گوشم خواهد بود. چقدر بی سرو صدا کار می کرد و چقدر از مطرح شدن در مطبوعات و رسانه ها بدش می آمد. حال که از دنیا رفته حسرت این را می خورم که نتوانستم تا حد ممکن از لحظه های با برکت عمرش برای خودم توشه ای برچینم. مخصوصا در این چند ماه اخیر توفیق نداشتم ایشان را ببینم. این اندوهی بزرگ در دلم به یادگار خواهد گذاشت.
همو بود که برای رسیدن به مادر مجبور شده بود تحصیلش را در خارج ناتمام بگذارد و به ایران بازگردد. خدا هم خوب پاداش این کار او را داد و در حوزه زیست شناسی از سرشناسانش کرد. اکنون نیز پس از سالها تلاش بی وقفه و موفقیت آمیز، در ایام شهادت سرورش امام حسین علیه السلام، به دیار باقی شتافت. روحش شاد. برای آرامش روحش از همه خوانندگان این مطلب تقاضای صلوات و فاتحه می کنم.
ظاهرا پس از انجام مراحل اداری در بیمارستان مردم، فردا جسم پاکش در بهشت زهرا دفن خواهد شد.
به هر حال، بازم گلی به جمال وزیر اقتصاد که عذر خواهی کرد. البته نمی دونم واکنش مجلس به این عذرخواهی منطقی بود یا بزرگتر از حد لازم. قضاوت در مورد اون باشه برای آیندگان. اما در مورد خانم آمنه زنگنه هنوز دلم می خواد یه جوانمرد عذرخواهی کنه. مطمئنم واکنش دانشگاهی ها به عذرخواهی، جوانمردانه خواهد بود.
خانم آمنه زنگنه از شما عذرخواهی می کنم. از خانوادتون عذر خواهی می کنم. از طرف همه پلی تکنیکی ها عذرخواهی می کنم. بالاخره شما در این دانشگاه مرحوم شدید. حتما خانواده شما هر وقت از جلو در پلی تکنیک رد بشن ناراحت خواهند شد. دخترم، از این بابت از تو عذر می خوام. برای شادی روحت صلوات می فرستم.
ما آدما چقدر شبیهیم. چه خوبه گاهی خودمون رو جای همدیگه بذاریم.
فوت همکار و همدانشگاهی محترم، مرحوم آمنه زنگنه را به خانواده داغدار او و به جامعه دانشگاهی بویژه پلی تکنیکی ها تسلیت عرض می کنم. وظیفه خود دیدم که در حد همین یک جمله غم و ناراحتی خود را از هجرت آن همکار از دست رفته بیان کنم. امیدوارم هیچ خانواده ای داغ فرزند نبیند. واقعا سخت است.
سالها گذشت و گذشت تا در سال ۸۱ در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران، در یک نظرسنجی،بچه ها حقیر را به عنون یکی از هفت هشت مدرس مورد علاقه خود انتخاب کردند. این گونه بود که در جشنواره ابن سینا برگزیده شدیم! معاونت پژوهشی دانشگاه یک میلیون تومان جایزه برایمان تعیین کرد. فکر می کنم این مبلغ برای هزینه یک یا دو سال زندگی من کافی بود. گرفتن جایزه یک شرط داشت: باید آن را برای شرکت در یک کنفرانس بین المللی که به آموزش مربوط باشد هزینه می کردیم. استدلالشان با مزه بود: "می خواهیم این جایزه در مسیر آموزش خرج شود"! در آن سالها خیلی مقروض بودم. خودم را به هر آب و آتشی زدم، نشد. وقتی به یک میلیون پول زبان بسته که تا یک قدمی من آمده بود فکر می کردم،و بیش از آن وقتی به استدلالشان فکر می کردم،حس ضایع شدگی به من دست میداد. اگر آن مبلغ خرج مسائل پستی مثل خوراک و پوشاک خانواده می شد، لابد معاونت پژوهشی نتوانسته بود نقش خود را کامل ایفا کند! آن یک میلیون تومان می توانست برایم کمک بزرگی باشد. اما نشد که نشد.